
يكي بود يكي نبود
يه ماهي بود با تنگش
پر از خوبي بود دلش
تنگشو خيلي دوست داشت
اونو روي چشاش ميگذاشت
يه روز از روزاي خدا
تو اون سردي دلها
تنگ قشنگش ترك برداشت
آخه تنگش ظريف بود
پر از عشق به ماهي و لطيف بود
تنگ غمگين و دلشكسته
دل نگرون ماهيِ ِ تو دلش نشسته
تنگه ماهي رو دوست داشت
ماهي براش ارزش داشت
اگه يه وقتي ميشكست
عشقش بي اون چيكار مي كرد؟
وقتي ماهي اونو ديد
دلش يهو هري ريخت
نگران تنگش بود
دل تو دلش اصلا نبود
مي خواست به اون كمك كنه
غصه رو از دلش بيرون كنه
مي گفت:
اگه تنگم بشكنه
همه زندگيم مي شكنه
من بدون اون چيكار كنم
با كي درددل كنم
ماهي و تنگش غمگين
سر مي كردن روزا رو با تسكين
تا اين كه
همه تنگ ماهي رو ديدن
دل شكستشو ديدن
گفتن اگه تنگ قشنگمون بشكنه
ماهي ما ميميره
آب تنگ همه جا رو مي گيره
آبو چه جوري جمع كنيم
ماهيو چه جوري جون بديم
ماهي كمك كرد
بقيه سعي كردن
تنگو چسب زدن
مراقبش بودن
نازش كردن و دلداريش دادن
ولي اونا چه مي دونستن
درد تنگ و ماهيو مي فهميدن؟
تنگ و ماهي هنوزم شاد و عاشق توي دل همديگه هستن
اما آثار ترك تنگ باقيه و تنگ قصه ما بعضی وقتا نگران اون میشه.اما بقيه خوشحال خوشحالن.چون فكر مي كنن با كاراي اونا تنگ مثل اولش شده...![]()


