
انا لله و انا الیه راجعون
رفتنت باورم نمي شود
شايد براي تو زود نبود
اما براي ما خيلي زود بود
نمي دانم در آن لحظات آخر مرا ديدي يا نه
گريه امانم نمي داد
نمي خواستم اشكهايم را ببيني
تو حتي توان آن را نداشتي كه سرت را بچرخاني و اطرافت را ببيني
صدايت از گلو بيرون نميامد
ولي من فقط براي بي رمقي تو اشك مي ريختم
براي ناتوانيت و براي مظلوميت تو
گريه من گريه خداحاظي نبود
اما انگار به دل همه ما افتاده بود كه امروز آخرين روز تو با ماست
چقدر عجله داشتي كه به بيمارستان برسي.چرا؟
چقدر اشك ريختم در عين ناباوري
چقدر درد كشيدي؟
چقدر زجر كشيدي؟
اصلا براي ما قابل درك است يا نه؟
تو كه تا لحظه آخر حرف مي زدي...همه را مي شناختي...پس چه شد
با ديدن چشمان پر از اشك پسرت و بر سر زدن مادر بزرگم...فقط مي توانم بگويم كه ماتم برد...يك لحظه گيج شدم...از خودم پرسيدم يعني ممكن است چه اتفاقي افتاده باشد!
چقدر با آرامش روي تخت دراز كشيده بودي...
باز هم باورم نشد...فكر كردم خوابيدي
چطور دلت آمد چشمان آبي خوشگلت را به روي ما ببندي؟
از اين به بعد ديگر گرسنه و تشنه نخواهي ماند
از اين به بعد ما با خيال راحت آب و غذا مي خوريم
ديگر پنهاني آب نمي خوريم
ديگر از خوردن و آشاميدن خجالت نمي كشيم
چقدر در لباس آخرت خوشگل شده بودي...اينقدر خوشم آمده بود كه فقط دلم مي خواست بايستم و تماشا كنم...
آرامش كامل بر تو حكم فرما بود...خوشا به حالت
دلم مي خواهد بدانم كجايي و چه مي كني؟چه شدي؟
چقدر راحت مي ميريم...مُردني كه رازها با خود دارد...كاش من هم با تو بودم تا سر از اين راز در مي آوردم.
حالا جاي تو در خانه خاليست
تنها پدر بزرگم هم رفت...دلم برات تنگ شده...دلم مي خواد باهات حرف بزنم...
يادته من زرد آلوي تو بودم...من و احسان تپل و كُپل تو بوديم...
از كودكي با شما بزرگ شدم...به شما وابسته بودم...حالا چطور فراموشت كنم...
خدا تو را به حق مظلوميت و پاكيت بيامرزد و آرامش ابدي به تو ارزاني دارد


اما من هنوز باور ندارم...
شايد براي تو زود نبود
اما براي ما خيلي زود بود
نمي دانم در آن لحظات آخر مرا ديدي يا نه
گريه امانم نمي داد
نمي خواستم اشكهايم را ببيني
تو حتي توان آن را نداشتي كه سرت را بچرخاني و اطرافت را ببيني
صدايت از گلو بيرون نميامد
ولي من فقط براي بي رمقي تو اشك مي ريختم
براي ناتوانيت و براي مظلوميت تو
گريه من گريه خداحاظي نبود
اما انگار به دل همه ما افتاده بود كه امروز آخرين روز تو با ماست
چقدر عجله داشتي كه به بيمارستان برسي.چرا؟
چقدر اشك ريختم در عين ناباوري
چقدر درد كشيدي؟
چقدر زجر كشيدي؟
اصلا براي ما قابل درك است يا نه؟
تو كه تا لحظه آخر حرف مي زدي...همه را مي شناختي...پس چه شد
با ديدن چشمان پر از اشك پسرت و بر سر زدن مادر بزرگم...فقط مي توانم بگويم كه ماتم برد...يك لحظه گيج شدم...از خودم پرسيدم يعني ممكن است چه اتفاقي افتاده باشد!
چقدر با آرامش روي تخت دراز كشيده بودي...
باز هم باورم نشد...فكر كردم خوابيدي
چطور دلت آمد چشمان آبي خوشگلت را به روي ما ببندي؟
از اين به بعد ديگر گرسنه و تشنه نخواهي ماند
از اين به بعد ما با خيال راحت آب و غذا مي خوريم
ديگر پنهاني آب نمي خوريم
ديگر از خوردن و آشاميدن خجالت نمي كشيم
چقدر در لباس آخرت خوشگل شده بودي...اينقدر خوشم آمده بود كه فقط دلم مي خواست بايستم و تماشا كنم...
آرامش كامل بر تو حكم فرما بود...خوشا به حالت
دلم مي خواهد بدانم كجايي و چه مي كني؟چه شدي؟
چقدر راحت مي ميريم...مُردني كه رازها با خود دارد...كاش من هم با تو بودم تا سر از اين راز در مي آوردم.
حالا جاي تو در خانه خاليست
تنها پدر بزرگم هم رفت...دلم برات تنگ شده...دلم مي خواد باهات حرف بزنم...
يادته من زرد آلوي تو بودم...من و احسان تپل و كُپل تو بوديم...
از كودكي با شما بزرگ شدم...به شما وابسته بودم...حالا چطور فراموشت كنم...
خدا تو را به حق مظلوميت و پاكيت بيامرزد و آرامش ابدي به تو ارزاني دارد
اما من هنوز باور ندارم...

