
انگار دوباره زبانم باز شده است ، خدا کند ادامه داشته باشد.شاید به خاطر تخم کبوترهایی است که می خورم.تخم کبوتر زبان را باز میکند و زبان که باز شود دل هم باز میشود. امروز یک دوست قدیمی سراغم را گرفت.خیلی تعجب کردم .ذوق کردم و کم مانده بود از خوشحالی از حال بروم.
خیلی عجیب و باورنکردنیست. در عرض یک شب زندگی آنچنان دگرگون میشود که حتی به یادآوردن گذشته خیلی دشوار میشود.آن وقت تو می مانی و یک دنیا سوال.تو می مانی و مشتی خاطرات.گیج ومنگ میشوی.کسی متوجه نمیشود حتی فکرش راهم نمیتواند بکند.فقط میگویند چرا دیگر این نیستی؟ چرا دیگر آن نیستی؟آنها هم حق دارند و تو هم دلیلش را نمیدانی.آنقدر دست و پا میزنی که از فرط خستگی بی رمق میشوی و آن وقت است که تخم کبوترها تنها راه نجات است.
وتو دوست دیگر که اینجا را نمی خوانی و دم از دوست داشتن و دوستی عمیق میزدی،من خودم را از شما جدا نکردم ، سرنوشت من را از شما دور کرد.دور شدن برای شما معنی جدایی را میدهد، برای من نشان از غربت دارد.هنوز هم روزهای با شما بودن از بهترین خاطرات من است و مطمئنم من قدر باهم بودن ها را بیشتر از شما میدانم.


