
همین الان داشتم ظرفای دیروز ناهار رو میشستم
و طبق معمول این ظرفشویی گیر کرده بود و داشتم آشغالاشو در میاوردم که مادر چشمت روز بد نبینه.دیدم یه چیزی اومد تو دستم و دستامو قلقلک داد دیدم وااااااااااااااای سوسک مرده
اینقدر جیغ زدم که بی حال شدم فکر کنم فشارم واسه چند دقیقه افتاد
.آخه من بینهایت از سوسک میترسم و بدم میاد.شبا قبل از خواب ۶۰ بار دور و برم رو نگا می کنم تا بخوابم.و از بخت مساعد هر چی سوسک تو دنیا هست سر راه من بیچاره سبز میشه
. الانم خودمو با اینجا سرگرم کردم تا یه کم این موضوع یادم بره و مورمور دستم برطرف بشه تا برم عملیات تدفین ایشان را در سطل آشغال انجام بدم.آخه من دیگه چه جوری برم سراغ اون ظرفشویی؟؟
فکر کنم باید با وایتکس ضد عفونی و ضد سوسکیش کنم.
البته می دونم اگه بعضیا اینو بخونن تا یه مدتی خونه ما آفتابی نمیشن![]()

بعضی وقتا که وبلاگ بعضیها رو می خونم خیلی خوشم میاد.خوشم میاد به جای اینکه خط ها رو با چرندیات و شعرهای عاشقانه و مطالب احمقانه پر کنن از واقعیات می نویسن و حقایق زندگی و پیچیدگی هاش رو بازگو می کنن و میشه اونها رو مثل یه کتاب خوند و با خوشیهاشون خندید و با گریه هاشون گریه کرد.اولا فکر می کردم که همه نمی تونن اینجوری بنویسن و فقط اونایی میتونن که زندگی های پر ماجرایی دارن و زندگیهاشون کسل کننده نیست.اما بعد از مدت ها حالا که به خودم و اطرافیانم نگاه می کنم میبینم که زندگی همه ماجراهای تلخ و شیرین زیادی داره ولی خوش به حال اونایی که میتونن بنویسند و خودشون رو خالی کنند.من نتونستم و موقعیتشم نداشتم ولی بعضی وقتا خیلی هوس میکنم بزنم به سیم آخر و از خیلی چیزا و خیلی آدما بنویسم .هم از خوبیها و هم از بدیها دارم برای نوشتن اما دوست داشتم که فقط میتونستم اونها رو برای تسکین دل خودم بنویسم ... و کسانی که اصلا منو نمیشناسن...
ای کاش ...


