
ما گاهی اونقدر بچه میشیم که خیلی راحت و با حماقتمون چیزهایی رو که میتونیم یه دیگرون هدیه کنیم تا بهشون آرامش بده/ دل بده رو دریغ میکنیم.
گاهی اونقدر خودخواهانه همه چیز رو میبینیم که از یاد میبریم توی این دنیا هیچی پایدار نیست و تنها چیزی که از آن ماست فقط یه سهم کوچیکیه بنام : خود !
اینا اصلآ مهم نیست ...
فکر کنم تنها آرزویی که بتونم برات بکنم اینه که دلت دریایی بشه و قثط یه ذره دنیاتو با اون چشمای سبز قشنگت وسیع تر ببینی .
فقط اینکه آرزو کنم بزرگ شی . گرچه هنوز معجزه ای بنام عشق واسه ات زود بوده چون خیلی بچه ای ! اما کاش همین عشق بتونه بزرگت کنه . بتونه دلتو وسیع کنه که بفهمی درست همون لحظه که فکر میکنی همه چیزو از آن خود کردی : هیچی نداری ...
نمیدونم چرا اینارو اصلآ اینجا نوشتم . بهرحال موفق باشی و پیروز
با یه سرچ و کاملا اتفاقی رسیدم به این پست خودم که این کامنت تو قسمت نظراتش هست و به یاد اون روزا افتادم. اون موقع هیچ جوابی بهش ندادم حتی پاکش هم نکردم ولی الان حال کردم جوابشو بدم. جواب که نه چون خودش خیلی وقته جوابشو گرفته. آخه وبلاگ من درسته که الان کامنت و بازدید نداره ولی اونایی که نگران حال بنده میباشند از جمله ایشان هرزگاهی به اینجا سر میزنن و ما رو مشعوف می کنن
البته اونها اصلا وقت ندارند و کلا ما رو فراموش کردند. 
اون موقع خیلی از این نوشته و طرفش ناراحت شدم و به قولی کلی یه جاهایمان سوخت که بابا من که این یارو رو تقریبا نمیشناسم حالا این چرندیات چیه؟
اما الان فهمیدم بابا این یارو همون موقع قبل از من یه جاهاییش سوخته بود که عقده شو اینجور اینجا خالی کرده بود. ![]()
بعد از سه سال که دارم می خونمش به خودم می بالم. به خودم می بالم که اینقدر خوبم و همه چیز های خوب رو دارم که این همه ملت در دنیای حقیقی و حتی مجازی(جل الخالق) بنده حقیر رو مورد حسادت خود قرار می دهند . یالا بگو دیگه...د نشد دیگه راضی نیستم پشت سرم بگیا ... بگو دیگه آها آفرین... آره راست میگی من مغرورم . من به تمام نعمت هایی که خدا بهم داده مغرورم. چون خیلی ها اگه این جوری فکر کنن راحت ترن و کمتر می سوزن و ما هم که نمی خوایم آسایش رو از ملت سلب کنیم.
دیشب خواب دیدم.خواب یه دوست خیلی خوب و قدیمی. یه جای شلوغ بود مثل یه مراسم .توی اون شلوغی دیدمش .همش لبخند میزد .یادم نمیاد چی میگفت یا اصلا حرف میزد یانه؟ با همون صورت همیشگی.با همون طرز چادرسرکردن. خیلی صورتش می درخشید. من همش بال بال میزدم باهاش حرف بزنم ولی اون فقط منو نگاه می کرد و می خندید.فکر کنم هرچی تو دلم بود بهش گفتم...
دلم خیلی براش تنگ شده. با اینکه فقط سه سال با هم بودیم اونم حداقل 7 سال پیش ولی خیلی دوسش دارم.هرچند وقت یک بار یه جوری یادش میفتم ، یا خوابشو می بینم یا یهو میاد تو ذهنم یا به ندرت می بینمش. خیلی بهش اعتقاد دارم. خیلی خوب و خانوم بود.
خواب خیلی خوبی بود ،معمولی نبود. ایشالله که خیری توش هست. آخه حکیمه عزیزم سید هم هست.خیلی به همچین دوستی نیاز دارم.ای کاش پیشم بود و یا یه آدرسی شماره ای چیزی ازش داشتم.
دختر کوچولو : بابا چرا سایه ما اینقدر بزرگ شده
بعد خودش جواب خودشو داد : آها حتما سایمون غذا خورده بزرگ شده![]()
بابا : بیا بریم . واسه اینه که چراغ پشت سرمونه![]()
منم خندم گرفت و زود رد شدم![]()
چه چیزای جالبی تو ذهن بچه ها میگذره؟!!![]()

