تبليغاتX
راهی


راهی

بامن هرچه کرد آن آشنا كرد
Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker
پیام گور

امروز بعد از کلاس رفتم دانشگاه قبلی. رفته بودم  مرضیه دوستمو ببینم. یه کم تو حیاط و تو فضای آزاد نشستم تا از کلاس بیاد بیرون. داشتم خاطراتم رو ورق میزدم. چقدر با استرس میرفتم اونجا و چقدر خودمو فحش میدادم. چه روزای سختی بود. اصلا حس درس خوندن نداشتم و از هرچی کتاب و دفتر بیزار شده بودم. همیشه از روی اجبار میرفتم . حتی یه بار هم با ذوق و شوق و از روی علاقه نرفتم اونجا. اما الان همه چیز عوض شده. الان خیلی حالم خوبه. همیشه با عشق و علاقه میرم دانشگاه. حتی یه کلاس رو هم بدون عذر موجه از دست نمی دم. رشته مورد علاقمو می خونم. دوباره شدم همون شاگرد زرنگه که سر امتحان همه دلشون می خواست بشینن کنارش. همون که همه اشکالاشون رو ازش میپرسیدن. همون که استاد قبل از همه اسمشو یاد میگیره.  بعضی وقتا حتی نیم ساعت زودتر میرسم. دیگه استرس ندارم. دیگه واحدای پاس نکرده رو نمیشمرم. دیگه از جزوم بدم نمیاد. اینجا بچه ها همه سر حالن و کسی از انصراف دادن و عمری که تو دانشگاه تلف کرده صحبت نمی کنه. اینجا همه چیز قشنگ و تمیزه. استاداش بی حال و چیپ نیستن. استاد برنامه نویسیش با تٌف دستشو پاک نمیکنه.مدیر گروهمون سرم داد نمیکشه و کامل به حرفام گوشه میده و کامل جوابمو میده. اینجا همه میخندن. همه همدیگرو می بینن.

یه دفعه مرضیه اومد و یه جوری سورپرایزم کرد که دلم از جا کنده شد. یه کم حرف زدیم و رفتیم سر کلاسش. استاد درس میداد و من دیگه نگران این نبودم که نمیفهمم چی میگه. دیگه مات و مبهوت بهش نگاه نمی کردم. دیگه خوابم نمی گرفت. دیگه دلم نمیخواست زودتر برم خونه. چون من دیگه برای درس و دانشگاه نرفته بودم اونجا. رفته بودم دوستامو ببینم. یواش یواش خیلی از دوستای قدیمی اومدن و از دیدن من تعجب میکردن. اونا هم به زور و با ناله می خونن. مجبورن و چاره ای ندارن. یکیشون که میگفت شاید منم برم. می گفتن چقدر چاق شدی مثل اینکه دانشگاه جدید بهت ساخته و آره درست می گفتن ، دانشگاه جدید خیلی بهم میسازه.

+نوشته شده در یکشنبه 1387/07/28ساعت21:7توسط رضوان |