
صبح همکلاسیم خانم الف زنگ زد و قرار شد غروب با هم بریم پیاده روی. بارون هم میومد و هوا عالی بود. خیابونا هم شلوغ. چقدر خوبه که تازگی ها تنهاییام کمتر شده و بیشتر میرم بیرون.
کلی زیر بارون خیس شدیم و حرف زدیم. بعدشم من رفتم نون بخرم. تو صف خانم های بسیــــــــــــــــــار خاله زنکی تشریف داشتن که از همه چی حرف میزدن فقط چون زبان اصلی صحبت میکردن من یکی درمیون متوجه میشدم و تازه کلمات تخصصی رو هم نمیفهمیدم.
نگین بعد از این همه زندگی اونجا چقدر آیکیو به خرج میدی که ناراحت میشم میرم خودکشی میکنم به جون خودما ![]()
یه خانومه هم اومده بود که تو اون بارون و هوای تاریک یه عینک آفتابی زده بود به چشماش. یعنی چشماش کبود بود که نمی خواست کسی ببینه؟
نـــــــــــه ایشالله که به دلیل ثابت شدن ضرر آب باران برای چشم عینک زده بود.
(البته همین چند ساعت پیش ثابت شده ها
)
داشتن می گفتن پس زنش کو؟ اون یکی گفت چند وقته نمیاد. باز اون یکی گفت از این که ماهی 200 تومن بده به یه کارگر که بهتره. منم گفتم جریان چیه. گفتن خانم آقای نانوا میاد نونوایی و کار میکنه. خمیرو آماده میکنه ، نون میذاره تو تنور ، نون میده به مردم و ... . جالبه. فقط خانمهای محترم شغل شریف نانوایی رو تصرف نکرده بودن که ظاهرا دارن از خجالت این یکی هم در میان. ![]()
دولت محترم مردم رو به همه کار واداشته ، دیگه این که چیزی نیست.
ــ لیلا خانم می تونم بپرسم شما کی هستی؟


