
منم دلم برای اون دختر میسوزه با اون مادر و پدرش. با اون طرز زندگی کردنش. با اون وضع اتاقش. با اون خونه و زندگی که داره توش زندگی میکنه. با اون آینده نامعلومی که در انتظارشه. با اون روح زخمی و خسته...
اما دلم به این خوش نیست که اون طلاها و فرش ها و ساید بای ساید ها و خونه زندگی شلوغ و مثلا کامل از هر نوع وسیله ، براش خوشبختی میاره و همه بهش غبطه میخورن و باعث آرامشش میشه.![]()
من دلم به این خوشه که ساده ام و ساده زندگی میکنم و عشق و محبت پدر و مادر رو دارم. دلم به این خوشه که پدر و مادرم نون بازوی خودشون رومی خورن و صبح تا شبشون به این نمیگذره که چطور میتونن هر چیزی که در چند قدمیشون وجود داره رو صاحب بشن و کمبوداشون رو جبران کنن. دلم به چشم و دل سیر پدر و مادرم خوشه. دلم به مهربونیا و از خودگذشتگی هاشون خوشه...
من بیشتر از اینکه چشم سرم رو به کار بندازم چشم دلم رو به کار میندازم و با دیدن اون هایی که اون دختر دلش میسوزه ، یاد زحمت و تلاش پدرم و صبر و قناعت مادرم میفتم.![]()
مطمئنا هر کس در هر جا و مکانی ایستاده ، ثمره پدر و مادر و آبا و اجدادشه.
ای کاش رفیع ترین جایگاه ها به چشم ما جایگاه رفیع انسانی باشه نه خونه و ماشین و طلا و ...
ای کاش به جای خریدن کیلو کیلو طلا برای دخترت ، معنی درست زندگی رو بهش یاد میدادی ، البته مادری که خودش لنگ میزنه چنین انتظاری رو نباید ازش داشت...
ای کاش برای همدیگه مرحم دل باشیم نه سوهان روح...


