<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>راهی</title>
<link>http://pishibala.blogfa.com/</link>
<description>بامن هرچه کرد آن آشنا كرد</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 16 Nov 2008 09:42:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>افاضات من!!!</title>
<link>http://pishibala.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;منم دلم برای اون دختر میسوزه با اون مادر و پدرش. با اون طرز زندگی کردنش. با اون وضع اتاقش. با اون خونه و زندگی که داره توش زندگی میکنه. با اون آینده نامعلومی که در انتظارشه. با اون روح زخمی و خسته...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما دلم به این خوش نیست که اون طلاها و فرش ها و ساید بای ساید ها و خونه زندگی شلوغ و مثلا کامل از هر نوع وسیله ، براش خوشبختی میاره و همه بهش غبطه میخورن و باعث آرامشش میشه.&lt;IMG height=15 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/no.gif&quot; width=16 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من دلم به این خوشه که ساده ام و ساده زندگی میکنم و عشق و محبت پدر و مادر رو دارم. دلم به این خوشه که پدر و مادرم نون بازوی خودشون رومی خورن و صبح تا  شبشون به این نمیگذره که چطور میتونن هر چیزی که در چند قدمیشون وجود داره رو صاحب بشن و کمبوداشون رو جبران کنن. دلم به چشم و دل سیر پدر و مادرم خوشه. دلم به مهربونیا و از خودگذشتگی هاشون خوشه...&lt;IMG src=&quot;http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_yes.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من بیشتر از اینکه چشم سرم رو به کار بندازم چشم دلم رو به کار میندازم و با دیدن اون هایی که اون دختر دلش میسوزه ، یاد زحمت و تلاش پدرم و صبر و قناعت مادرم میفتم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مطمئنا هر کس در هر جا و مکانی ایستاده ، ثمره پدر و مادر و آبا و اجدادشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ای کاش رفیع ترین جایگاه ها به چشم ما جایگاه رفیع انسانی باشه نه خونه و ماشین و طلا و ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ای کاش به جای خریدن کیلو کیلو طلا برای دخترت ، معنی درست زندگی رو بهش یاد میدادی ، البته مادری که خودش لنگ میزنه چنین انتظاری رو نباید ازش داشت...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ای کاش برای همدیگه مرحم دل باشیم نه سوهان روح...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 16 Nov 2008 09:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pishibala&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>pishibala</dc:creator>
<guid>http://pishibala.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر مزایای صف نانوایی</title>
<link>http://pishibala.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;صبح همکلاسیم خانم الف زنگ زد و قرار شد غروب با هم بریم پیاده روی. بارون هم میومد و هوا عالی بود. خیابونا هم شلوغ. چقدر خوبه که تازگی ها تنهاییام کمتر شده و بیشتر میرم بیرون.&lt;IMG height=27 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/3120.gif&quot; width=25 border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; کلی زیر بارون خیس شدیم و حرف زدیم. بعدشم من رفتم نون بخرم. تو صف خانم های بسیــــــــــــــــــار خاله زنکی تشریف داشتن که از همه چی حرف میزدن فقط چون زبان اصلی صحبت میکردن من یکی درمیون متوجه میشدم و تازه کلمات تخصصی رو هم نمیفهمیدم. &lt;IMG height=19 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/4chsmu1.gif&quot; width=29 border=0&gt;نگین بعد از این همه زندگی اونجا چقدر آیکیو به خرج میدی که ناراحت میشم میرم خودکشی میکنم به جون خودما &lt;IMG height=22 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/34zn0n5.gif&quot; width=34 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه خانومه هم اومده بود که تو اون بارون و هوای تاریک یه عینک آفتابی زده بود به چشماش. یعنی چشماش کبود بود که نمی خواست کسی ببینه؟&lt;IMG height=20 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/297.gif&quot; width=20 border=0&gt; نـــــــــــه ایشالله که به دلیل ثابت شدن ضرر آب باران برای چشم عینک زده بود.&lt;IMG height=15 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif&quot; width=16 border=0&gt;(البته همین چند ساعت پیش ثابت شده ها&lt;IMG src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/winking.gif&quot; border=0&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;داشتن می گفتن پس زنش کو؟ اون یکی گفت چند وقته نمیاد. باز اون یکی گفت از این که  ماهی 200 تومن بده به یه کارگر که بهتره. منم گفتم جریان چیه. گفتن خانم آقای نانوا میاد نونوایی و کار میکنه. خمیرو آماده میکنه ، نون میذاره تو تنور ، نون میده به مردم و ... . جالبه. فقط خانمهای محترم شغل شریف نانوایی رو تصرف نکرده بودن که ظاهرا دارن از خجالت این یکی هم در میان. &lt;IMG height=21 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif&quot; width=19 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دولت محترم مردم رو به همه کار واداشته ، دیگه این که چیزی نیست.&lt;IMG height=84 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/treeswing.gif&quot; width=89 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ لیلا خانم می تونم بپرسم شما کی هستی؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Oct 2008 15:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pishibala&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>pishibala</dc:creator>
<guid>http://pishibala.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیام گور</title>
<link>http://pishibala.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز بعد از کلاس رفتم دانشگاه قبلی. رفته بودم  مرضیه دوستمو ببینم. یه کم تو حیاط و تو فضای آزاد نشستم تا از کلاس بیاد بیرون. داشتم خاطراتم رو ورق میزدم. چقدر با استرس میرفتم اونجا و چقدر خودمو فحش میدادم. چه روزای سختی بود. اصلا حس درس خوندن نداشتم و از هرچی کتاب و دفتر بیزار شده بودم. همیشه از روی اجبار میرفتم . حتی یه بار هم با ذوق و شوق و از روی علاقه نرفتم اونجا. اما الان همه چیز عوض شده. الان خیلی حالم خوبه. همیشه با عشق و علاقه میرم دانشگاه. حتی یه کلاس رو هم بدون عذر موجه از دست نمی دم. رشته مورد علاقمو می خونم. دوباره شدم همون شاگرد زرنگه که سر امتحان همه دلشون می خواست بشینن کنارش. همون که همه اشکالاشون رو ازش میپرسیدن. همون که استاد قبل از همه اسمشو یاد میگیره.  بعضی وقتا حتی نیم ساعت زودتر میرسم. دیگه استرس ندارم. دیگه واحدای پاس نکرده رو نمیشمرم. دیگه از جزوم بدم نمیاد. اینجا بچه ها همه سر حالن و کسی از انصراف دادن و عمری که تو دانشگاه تلف کرده صحبت نمی کنه. اینجا همه چیز قشنگ و تمیزه. استاداش بی حال و چیپ نیستن. استاد برنامه نویسیش با تٌف دستشو پاک نمیکنه.مدیر گروهمون سرم داد نمیکشه و کامل به حرفام گوشه میده و کامل جوابمو میده. اینجا همه میخندن. همه همدیگرو می بینن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یه دفعه مرضیه اومد و یه جوری سورپرایزم کرد که دلم از جا کنده شد. یه کم حرف زدیم و رفتیم سر کلاسش. استاد درس میداد و من دیگه نگران این نبودم که نمیفهمم چی میگه. دیگه مات و مبهوت بهش نگاه نمی کردم. دیگه خوابم نمی گرفت. دیگه دلم نمیخواست زودتر برم خونه. چون من دیگه برای درس و دانشگاه نرفته بودم اونجا. رفته بودم دوستامو ببینم. یواش یواش خیلی از دوستای قدیمی اومدن و از دیدن من تعجب میکردن. اونا هم به زور و با ناله می خونن. مجبورن و چاره ای ندارن. یکیشون که میگفت شاید منم برم. می گفتن چقدر چاق شدی مثل اینکه دانشگاه جدید بهت ساخته و آره درست می گفتن ، دانشگاه جدید خیلی بهم میسازه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 19 Oct 2008 17:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pishibala&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>pishibala</dc:creator>
<guid>http://pishibala.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با لحنی تند می نویسیــــــــــــــم</title>
<link>http://pishibala.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;ما گاهی اونقدر بچه میشیم که خیلی راحت و با حماقتمون چیزهایی رو که میتونیم یه دیگرون هدیه کنیم تا بهشون آرامش بده/ دل بده رو دریغ میکنیم.&lt;BR&gt;گاهی اونقدر خودخواهانه همه چیز رو میبینیم که از یاد میبریم توی این دنیا هیچی پایدار نیست و تنها چیزی که از آن ماست فقط یه سهم کوچیکیه بنام : خود !&lt;BR&gt;اینا اصلآ مهم نیست ...&lt;BR&gt;فکر کنم تنها آرزویی که بتونم برات بکنم اینه که دلت دریایی بشه و قثط یه ذره دنیاتو با اون چشمای سبز قشنگت وسیع تر ببینی .&lt;BR&gt;فقط اینکه آرزو کنم بزرگ شی . گرچه هنوز معجزه ای بنام عشق واسه ات زود بوده چون خیلی بچه ای ! اما کاش همین عشق بتونه بزرگت کنه . بتونه دلتو وسیع کنه که بفهمی درست همون لحظه که فکر میکنی همه چیزو از آن خود کردی : هیچی نداری ... &lt;BR&gt;نمیدونم چرا اینارو اصلآ اینجا نوشتم . بهرحال موفق باشی و پیروز&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با یه سرچ و کاملا اتفاقی رسیدم به این &lt;A href=&quot;http://pishibala.blogfa.com/post-6.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;پست&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; خودم که این کامنت تو قسمت نظراتش هست و به یاد اون روزا افتادم. اون موقع هیچ جوابی بهش ندادم حتی پاکش هم نکردم ولی الان حال کردم جوابشو بدم. جواب که نه چون خودش خیلی وقته جوابشو گرفته. آخه وبلاگ من درسته که الان کامنت و بازدید نداره ولی اونایی که نگران حال بنده میباشند از جمله ایشان هرزگاهی به اینجا سر میزنن و ما رو مشعوف می کنن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; البته اونها اصلا وقت ندارند و کلا ما رو فراموش کردند. &lt;IMG style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/59.gif&quot; border=0&gt;&lt;BR&gt;اون موقع خیلی از این نوشته و طرفش ناراحت شدم و به قولی کلی یه جاهایمان سوخت که بابا من که این یارو رو تقریبا نمیشناسم حالا این چرندیات چیه؟ &lt;IMG style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/42.gif&quot; border=0&gt; &lt;BR&gt;اما الان فهمیدم بابا این یارو همون موقع قبل از من یه جاهاییش سوخته بود که عقده شو اینجور اینجا خالی کرده بود. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از سه سال که دارم می خونمش به خودم می بالم. به خودم می بالم که اینقدر خوبم و همه چیز های خوب رو دارم که این همه ملت در دنیای حقیقی و حتی مجازی(جل الخالق) بنده حقیر رو مورد حسادت خود قرار می دهند . یالا بگو دیگه...د نشد دیگه راضی نیستم پشت سرم بگیا ... بگو دیگه آها آفرین... آره راست میگی من  مغرورم . من به تمام نعمت هایی که خدا بهم داده مغرورم. چون خیلی ها اگه این جوری فکر کنن راحت ترن و کمتر می سوزن و ما هم که نمی خوایم آسایش رو از ملت سلب کنیم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Sep 2008 17:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pishibala&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>pishibala</dc:creator>
<guid>http://pishibala.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواب خوش</title>
<link>http://pishibala.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دیشب خواب دیدم.خواب یه دوست خیلی خوب و قدیمی. یه جای شلوغ بود مثل یه مراسم .توی اون شلوغی دیدمش .همش لبخند میزد .یادم نمیاد چی میگفت یا اصلا حرف میزد یانه؟ با همون صورت همیشگی.با همون طرز چادرسرکردن. خیلی صورتش می درخشید. من همش بال بال میزدم باهاش حرف بزنم ولی اون فقط منو نگاه می کرد و می خندید.فکر کنم هرچی تو دلم بود بهش گفتم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دلم خیلی براش تنگ شده. با اینکه فقط سه سال با هم بودیم اونم حداقل 7 سال پیش ولی خیلی دوسش دارم.هرچند وقت یک بار یه جوری یادش میفتم ، یا خوابشو می بینم یا یهو میاد تو ذهنم یا به ندرت می بینمش. خیلی بهش اعتقاد دارم. خیلی خوب و خانوم بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خواب خیلی خوبی بود ،معمولی نبود. ایشالله که خیری توش هست. آخه حکیمه عزیزم سید هم هست.خیلی به همچین دوستی نیاز دارم.ای کاش پیشم بود و یا یه آدرسی شماره ای چیزی ازش داشتم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 06 Sep 2008 14:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pishibala&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>pishibala</dc:creator>
<guid>http://pishibala.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سایه</title>
<link>http://pishibala.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>غروب بود . داشتم تو کوچه میرفتم که از کنار یه آقایی که یه دختر کوچولوی ۵ یا ۶ ساله همراهش بودم رد شدم 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر کوچولو : بابا چرا سایه ما اینقدر بزرگ شده   &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد خودش جواب خودشو داد : آها حتما سایمون غذا خورده بزرگ شده&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بابا : بیا بریم . واسه اینه که چراغ پشت سرمونه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم خندم گرفت و زود رد شدم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه چیزای جالبی تو ذهن بچه ها میگذره؟!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/15.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 Aug 2008 17:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pishibala&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>pishibala</dc:creator>
<guid>http://pishibala.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ســـــــــــــــــــــــــــوسک</title>
<link>http://pishibala.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;همین الان داشتم ظرفای دیروز ناهار رو میشستم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt; و طبق معمول این ظرفشویی گیر کرده بود و داشتم آشغالاشو در میاوردم که مادر چشمت روز بد نبینه.دیدم یه چیزی اومد تو دستم و دستامو قلقلک داد دیدم وااااااااااااااای سوسک مرده&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;اینقدر جیغ زدم که بی حال شدم فکر کنم فشارم واسه چند دقیقه افتاد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;.آخه من بینهایت از سوسک میترسم و بدم میاد.شبا قبل از خواب ۶۰ بار دور و برم رو نگا می کنم تا بخوابم.و از بخت مساعد هر چی سوسک تو دنیا هست سر راه من بیچاره سبز میشه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;. الانم خودمو با اینجا سرگرم کردم  تا یه کم این موضوع یادم بره و مورمور دستم برطرف بشه تا برم عملیات تدفین ایشان را در سطل آشغال انجام بدم.آخه من دیگه چه جوری برم سراغ اون ظرفشویی؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;فکر کنم باید با وایتکس ضد عفونی و ضد سوسکیش کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;البته می دونم اگه بعضیا اینو بخونن تا یه مدتی خونه ما آفتابی نمیشن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 12 Aug 2008 09:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pishibala&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>pishibala</dc:creator>
<guid>http://pishibala.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ای کاش</title>
<link>http://pishibala.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 20pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 162px; HEIGHT: 164px&quot; height=500 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://irapic.com/uploads/1217442927.jpg&quot; width=420 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 20pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;بعضی وقتا که وبلاگ بعضیها رو می خونم خیلی خوشم میاد.خوشم میاد به جای اینکه خط ها رو با چرندیات و شعرهای عاشقانه و مطالب احمقانه پر کنن از واقعیات می نویسن و حقایق زندگی و پیچیدگی هاش رو بازگو می کنن و میشه اونها رو مثل یه کتاب خوند و با خوشیهاشون خندید و با گریه هاشون گریه کرد.اولا فکر می کردم که همه نمی تونن اینجوری بنویسن و فقط اونایی میتونن که زندگی های پر ماجرایی دارن و زندگیهاشون کسل کننده نیست.اما بعد از مدت ها حالا که به خودم و اطرافیانم نگاه می کنم میبینم که زندگی همه ماجراهای تلخ و شیرین زیادی داره ولی خوش به حال اونایی که میتونن بنویسند و خودشون رو خالی کنند.من نتونستم و موقعیتشم نداشتم ولی بعضی وقتا خیلی هوس میکنم بزنم به سیم آخر و از خیلی چیزا و خیلی آدما بنویسم .هم از خوبیها و هم از بدیها دارم برای نوشتن اما دوست داشتم که فقط میتونستم اونها رو برای تسکین دل خودم بنویسم ... و کسانی که اصلا منو نمیشناسن...&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 20pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;ای کاش ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Jul 2008 15:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pishibala&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>pishibala</dc:creator>
<guid>http://pishibala.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>؟</title>
<link>http://pishibala.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 373px; HEIGHT: 218px&quot; height=803 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i34.tinypic.com/23tmp37.jpg&quot; width=956 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعضی روزها چه دلگیر می شوند بغض گلو را می فشارد ناگاه و بی اختیار و بی جهت بغض پیروز می شود و اشک را روان می سازد &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; گاهی اوقات دلم خیلی برای گذشته تنگ می شود حتی گاهی برای چند دقیقه پیش.نمیدانم در روزها و دقایق پشت سر گذاشته به دنبال چه می گردم؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Jul 2008 17:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pishibala&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>pishibala</dc:creator>
<guid>http://pishibala.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقت رفتن</title>
<link>http://pishibala.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;وقت رفتن نمی خوام ببینمت می دونم ببینمت کم میارم &lt;BR&gt;اگه یک لحظه فقط نگام کنی دلمو پشت سرم جا میذارم &lt;BR&gt;اگه خونسردِ نگام به دل نگیر، دل تو یه روز ازم خسته میشه &lt;BR&gt;اگه اسممو فقط صدا کنی راه رفتن واسه من بسته میشه &lt;BR&gt;وقت رفتن نباید گریه کنی، اینجوری دلم برات تنگ نمیشه &lt;BR&gt;میدونم هرجای دنیا که باشم تو دلم عشقِ تو کمرنگ نمیشه &lt;BR&gt;اگه خونسرد نگام به دل نگیر، دل تو یه روز ازم خسته میشه &lt;BR&gt;اگه اسممو فقط صدا کنی راه رفتن واسه من بسته میشه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Apr 2008 16:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pishibala&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>pishibala</dc:creator>
<guid>http://pishibala.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
